☆جملــــات زیبـــــا و دلنشیــــن☆

از خط خطے هایم ساده نـگذر... !به یـاد داشتـہ باش اینها را یک دل، نــوشته. . .!

سلام بر تـو ای امام خوبی ها، ای سرچشمـه زلال معرفت.

دلـــم برایت تنگ است و برای دیدن حرمـت ثانیـه شماری می کنــد.

هوای کبوتــران حرمــت را کرده ام که عاشقــانه بر گنبدت پرواز
می کننــد

دلم برایت پر می کشد. برای صدای نقاره ها!

برای پنجره فولادت، صحن و سرای با صفا! مشهدت یا امام رضا (ع)!


یا ضامن آهو دلم تنگ است برایت. . .

الســـــلام علیکـــــــــ یا علــــــی ابـــــن موســــــی الرضـــــا

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 14:44 توسط هانیه|

 گفتند ضمایر را نام ببر

گفتم: من...من...من

گفتند: پس بقیه چه شدند؟

گفتم: همه رفتند زیارت "ارباب" فقط من "جا مانده ام"
  

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 12:0 توسط هانیه|

 

 خداوندا....

به دل نگیر اگر گاهی

زبانم از شکرت باز می ایستد!!...

تقصیری ندارد...

قاصر است

کم می آورد در برابر بزرگی ات...

لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت

در دلم اما همیشه

ذکر خیرت جاریست!!....

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:55 توسط هانیه|

  

خدایا...

گله ای نیست اگه روزگار

سازش رو هیچوقت با من هماهنگ نکرد...

ولی در پایان سال

ساز زندگی را با پدران هماهنگ کن

تا هیچ پدر و مادری شرمنده فرزندش نشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 9:27 توسط هانیه|

 

 این جمعـــــہ هم از دیدن رویـــــت خبرے نیست

دیگر نفســــــم هم،نفــــــس معتبـــــــرے نیست

رد مے شـــود این جمعـــــہ و تا لحظــــہ آخـــر

 از آمــــدن سبــــــز تــــــــو اما اثرے نیست...
 

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 11:23 توسط هانیه|

از دلـــــم

تا لب ایوان شمــــا

راهـے نیست...

؋قط چند قدم دلتنگــــــی...

مقدارے لیـــــاقت...

همیـــــن...

 

 

پـَـر مـے زَنــَـد دلـــمـ به هــوا ے زیــارتــَـش

هر روز خـسـتــه حـــال تــَـرَمـ ،

خـسـتــه حـــال تــَـر ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 11:25 توسط هانیه|

نگاره: ‏اللــهم عجل لولیــــــک الفـــــــرج...
-----------------------------
تو میای و همه دردامون دوا میشهُ
تو میای و دلا خونه ی خدا میشهُ
 تو میای و همه دنیا با صفا میشهُ
تو میای و دلم وا میشه
------------------------------
میلاد بارانی ترین هوای عاشقان
مبـــــــــــــــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــ‏

 

آقـــا جـــان... 

نـیـاز کــه "تــــــــــــــــو "بــاشـــی..

تـمـام ِ مــن

مـی شـود " نیازمـنــــدیـهـــــا "...!!

"اللهم عجل لولیک الفرج"

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 17:17 توسط هانیه|

 

به سلامتی همه مادرا

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 17:27 توسط هانیه|

خـــــدايا... 

در ميــان اين همـــــہ چشـــم ،

نگـــــــــاه تو

مرا بـے نياز مـے سازد

از هر نگــــــاهـــے ...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 23:36 توسط هانیه|

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده بجا می ماند

"مهدی اخوان ثالث"

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 15:40 توسط هانیه|

 

در دل من چيزي است ،

مثل يك بيشه نور،

مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم ،

كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت ،

بروم تا سر كوه ،

دورها آوايي است ،

كه مرا مي خواند.

" سهراب سپهری "

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 15:14 توسط هانیه|

دل خوشم باغزلی.تکه نانی.ابی...

واگربازبپرسی گویم:دلخوشم بانفسی...

حبه قندی.چایی.صحبت اهل دلی...

فارغ ازهمهمه ی دنیایی...

اه مردی میگفت:

دلخوشی هاکم نیست دیده هانابیناست..........

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 23:56 توسط هانیه|

 

با این که دنیا پر است از لبخندهایی که

پشتشان غرض و مرض است

اما لبخندهایی هم وجود دارند که

یخت را اب می کنند...

کشفشان کن!

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 0:22 توسط هانیه|

 

خـدایـا دلـم // معجـزه // میــ ــخـواهـد

از آن مـعـجـزه ـهاے که

بـه هنـگامـ ه ے وقـوعـش

"خـدایـا دوسـتـت دارم" و " خـدایـا شـکـرت"

میـان هـق هـق ِ گـریـ ه ـهایـم

گـم شـود


خـدایـا دلـم معـجـزه میـ ـخواهـد

معـجـزه اے در حـد "خــــــــــدا "بـودنـت

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 18:30 توسط هانیه|

 

آقای من!

عمر من قد نمیدهد تا آن روز. . . .

به سفرت بگو کوتاه بیاید اندکی. . . .

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 15:38 توسط هانیه|

برگرد که بر بهار ما می خندند...

یک عده به انتظار ما می خندند...

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 4:59 توسط هانیه|

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 5:8 توسط هانیه|

 

بعضی از آیات هستند

که وقتی اونا رو می خونم،

شرمنده ی خدا میشم..

مثل همین آیه ی

" الیس الله بکاف عبده " (الزمر، آیه ۳۶)

آیا خدا، برای بندگانش کافی نیست؟

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 16:54 توسط هانیه|

 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی ،

چه نیازی ،

چه غمی ست؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 12:38 توسط هانیه|

 

درسته که بابام یه کارگر سادست و

نمی تونه برام همه چی بخره...

درسته زیاد نمی بینمش...

اما میدونم که مردونگی رو با همه سادگیش خوب بلده...

می دونم سر سفرمون نون حلال آورده...

و به خاطر منه که زیر اون آفتاب داغ تابستون داره زجر میکشه و 

کار می کنه...

بابا جون دوست دارم...

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 17:27 توسط هانیه|


آخرين مطالب
» یا رضا... (پست ثابت)
» زایر ارباب...
» شکرخدا...
» خدایا...
» اقا بیا...
» دلتنگم...
» اقاجان...
» به سلامتی همه مادرا...
» خدایا...
» گذر عمر...

Design By : Pichak